کاش

               کاش

کاش گُل می کرد در دامانت ای گُل،

دانه هایِ اشک هایِ جاریَم

کاش بلبل می سرود آن شعر زیبا،

از بهارِ عمرِ  روزی واریَم

کاش خورشیدِ طلوعَم می درخشید ،

هَم سرودی می سرود

کاش خورشید غروبم در فَلَق می بود خود،

در خیمه گاه خواریَم

کاش با دل هم نمی کردی رفاقت،

دل به دنبال رفیقی باب بود

کاش در دل هم نمک ها  را نمی پاشید،

اَندر زَخم های کاریَم

کاش می ماندی نمی شد خشک،

این دریای طوفانی کویر

کاش می شد قایق خود را نمی راندم به هر سو،

دَر کویرِ جاریَم

کاش می شد قایقم  را با تو می راندم،

نبود آن صخره ها

کاش می شد نشکند سالم بماند در افق،

این قایق تنهایی ام

پاییز ۱۳۹۵