ویس

یک قصهّ
این اثر را بر اساس داستانی واقعی در نهم آبان ماه مطابق سی نوامبر نوشتم یادگاری باشد.
قصه ای از ویس و رامین یا شبیه داستان مولوی
قصه تلخ است و شیرین باید آنرا به شنوی
آفتاب از مشرق آمد در غروبش شمس دید
گشت و آخر نیمه ی پنهان خود را هم شنید
جان مولانا و جان شمس هم شاید از اول بر دمید
این دو تن را خالق یکتا که شاید از یکی جان آفرید
تن که خاکی هست و تسلیم رضایش بر عدم
رخستی یابد به قولی جابجایی از تنی در یک قدم
جان که شد یگ گوهری آماده بر تعویض تن
بازی چرخشش ببین گویا تناسخ هم به فن
تن لباسی بهر پوشش هم حفیظ جان شود
گر لباسی بود هم ارزَش، بر او مهمان شود
ویس در دنبال رامین بود و فرهادی به دید
کز برای عشق جان می داد و کوهی میدرید
آن یکی هم خسروی، عشقش غزل ها آفرید
من نه مجنونم کنم از هجر لیلی شیون و فریاد ها
نقش لیلی در ضمیرم آرمیده کی رود از یادها
روح ویس است و گریبان میکند هم چاک ها
ویس فرهادی به دید و در پی اش می گردد او، انجم شمار
در مثالی مولوی را بین که شمسش گم شده او بی قرار
شمس را دیدم برهنه در میان کوچه ها با حال زار
میدوید و بر گدایان بانگ می زد کو خداوند بهار
گوهرت گم کرده ای در یاب از یک ریشه ای
خواهش یک قرص نان امروز شد اندیشه ای؟
آنکه او جان داد و گوهر را امانت، پیش توست
راه را گم کرده ای او فکر نان و آب توست
عشق یعنی سوختن از آتش عشقی عزیز
عاشقی یعنی به پز…، از خامی و اشکی نریز
اشک تو وقتی به باید، آتش عشقت نسازد با تو نیز
رو به خاموشی گراید، آتشت هم، دور مانی ای عزیز
عشق دریایی ست بی پایان پر از شادی پر از شوق وشراب
آنکه عاشق شد فضایش با نشاط است و ترنم با رباب
در فضای عشق ساعت مرده ای هم بیش نیست
جهد را هم پیشه کن رمزی که ساعت مردنیست
تا بدانجا می رسی از مرگ هم دوری گزیدی زندگیست
گرچه چرخ روز گارم شد به چرخش، این جهان هم رفتنیست
سالها شاید به باید مولوی ها جان بگیرند و چنین روزی شبی
از هوای بلخ بگریزند و از دست مغول ها کوچ های دیگری
شاید اما مولوی اینبار در جلدی دگر پیدا شده یا یک زن ست
رمز این معنا گشایم ، این یکی هم ویس رمزی من است
شاعری را جو که شمسی باشد او از سرزمین آفتاب و رنگ و بو
مولوی از بلخ آمد سرزمین شرق با خورشید و نوری سو به سو
در غروبی شامگاهی شمس خود را یافت با چندین عقود
این اسد از لطف او شد هم رفیع و با کرامت شد ، ودود
ویس شاید مولوی ی بلخی دیروز باشد من نمی دانم چه سود
او بر این اندیشه شاید شمس تبریزی منم یا ویس دارم در وجود
من نه شاعر بلکه دلسوز جگر سوز از تنم با یک خدایی در دلم
در وجود ویس هم شاید خدایی در بدر همچون خدایی در دلم
این خدا و آن خدا گفتم بلی این یک خدای واحد است
من خدای ویس باشم فاش گویم او خداوند من است