طفل

               طفل

از کوچه های شب  گذشتم و در سبزه زار صبح

چندان گریستم که لاله رخی دست و رو بشست

در امتداد صبح آن بید قد خمیده به محراب در نماز

در اکتشاف غزل بود   و  وضو در گلاب ریخت

گلبرگ های بنفشه ، خیس از عرق شرم  شب خوابی

در امتداد شرق    برهنه سر  از سر بدر   شدند

معشوق  دلنواز  شکر ساز و شور ساز

آن خورشید

از  کوچه های تنهایی شب گذشت و  درکوچه باغ  آشنایی

از پس دیوار کوه  سر کشید

بارانی از  زر  فرو  بارید و  به  جویباری از طلا  که  رسید

بلبلان  شادباش ها  خواندند

برای رقص گلی هم قصیده سر دادند

رسید  باد سحر    همره  بقچه  ی  خبرش

خبر  ز نیمه شب بود   و عفریت چرکین پیرهنش

خبر این  بود  و  یک پیام نا مفهوم

عفریت شب به همره تب  در سرای  یک مغموم

به نیمه شب تازه گلی را گرفته از حلقوم