شمع و گُل و  پروانه

شمع و گُل و  پروانه

پرسیدم از کوه زندگی را در چه پنداری

کوه  با هیبت، جوابش با وقار و پایداری

خود بگفتا ، زندگي را استواري  برقراری

در نبرد باد و باران ایستادن می توانی؟

پرسيدم  از سرو ناز سبز پوش

سرو ناز و  سرو قد سبزپوش

گفت  بین  با  باد  و سرما سالها اندر ستیزم

گه به من آویزد او   گاهی من از وی میگریزم

کارِمَن در این مکان  شد  پایداری  پایداری

زندگی بر من حقیر   است و ندارم هم قراری

روبه سوي شمع كردم آتشین سَر   بَر هوایی

در شبی تاریک و سرد بی فروغی بینوایی

شعله وَر در آتش دل  چون چراغی می فروغت

اشکِ حسرت می چکید و  اشکِ  سوخت

از که می نالید  و  گریان، اندر احوال که  بود

آتشِ دلدادگی را چون به تن افزوده بود

آتشی از داغ حرمان در وجود  من نهاد

یاد  ایّامی فتادم  عشق دریا می شکافت

گفتم ای دل سوخته   با اشک خود آمیخته

بازگو  اسرار بودن، سوختن در آتشی افروخته

زندگي را در چه مي انگاري آیا سوختن شد زندگی

هست رسمی هم شما را از  برای بودن و دلدادگی

گفت اینک سوختن پنداری از آهی کشیدن، سوختن

شعله یِ نوریِ که ازدل میرسد همچون چراغ افروختن

راهِ دلدارانِ دیگر را شبِ تاریک با نوری منور ساختن

شعلهِ عشق است در اَنوارآن هم آرزویی بَهرجوهر یافتن

معنی عشق است بر من ، با جدا از من شدن ، پرداختن

ما شدن ها بی زمان اندر زمانِ بی مکان را یافتن

چونکه از تن رَستی و  با دیگران آراستی

جانِ دیگریافتی از آنچه بودت کاستی

تو نه پنداري که می میرم و آتش کرده جانم اشک ریز

آتش از جسمی ست گویا جنسی از موم غلیظ

شعله ی دل هست افروزان برای راهِ تاریکِ تو نیز

راهِ خود پیما و از دلدادگان غافل مشو گرمی توانی اشک ریز

چون نسوزم موميیایی روغنی هم بيش از این من نیستم

چون بسوزم در رَه دلدادگی آن سان که باید زیستم

در رَه دل از سَرِ جان دَر گذشتن عاشقی ست

نورِ عاشق چون نه خیزد دورِ آن پروانه نیست

شعله یِ آتش ز شمعِ سوخته همچون دوا و مرحمی ست

از برای عاشقانِ نور چون پروانه، یک سّر خفی ست

عشقِ پروانه به نورست و فدای شعله یِ شمع است و نور

خود به آتش، تا بیابد درسیاهی ها گذر از تنگناهای عبور

جذبهِ عشق است نور و میشود افروخته

گو به ظاهر از دل شمعی سراپا سوخته

نور در ظلمت نشانی از برای رهروان  هم یافته

راهِ  عشق و دانشی را هم بر ایشان ساخته

جذبه عشق است  نور و میکشد رهرو بسوی راه نور

ناتوان از بهر طاقت در رسیدن، بگذرد از راه نور

مقصدت را بازگوی و آن سوزشِ تن هم به هنگام عبور

رفتنت راهیست دشوار و پر از آشوبِ دنیایِ حضور

صبر، بایدآگهی از رَه رسیدن، خویشتن را ساختن

وَ اَندر طوافش ساعتی را هم به خود پرداختن

گرنه می سوزی به عشقش بی سبب از سوختن

بی سبب  بی توشه میگردی، خودت را سوختن

عشقِ شمع و عشقِ پروانه جدا از جذبهِ انوار نیست

جذبه از انوار هست و دل سپردن جز به آن انوار نیست

راهیابی از مسیر سخت و تاریک هم مگر با نورحق، نشدنیست

نورِحق در سیرتِ باطن منّورمی شود از راه دانش هم بنام آگهیست

عشق بی فرجام هم عشقی مجازی هست و هم هشیار نیست

در حدیثِ عشقِ پروانه به نورِ شمع هم صورت نماد دیگری است

عشقِ پروانه به نور است و سوزش هم به شمعی کار نیست

وَر نه پروانه به روزش عاشق گُل هست و شمع در کار نیست

شمع خود باآتشِ دل شعله ای افروختن

پرتوش شاید به نوعی درشبی تیره چراغ افروختن

گرچه خود اَندَر عذابِ ذوب و خود هم بَدَل بر دود و گاز

شهره شهری شده از آتشِ تن با همه سوز وگداز

در شب تاریک ترس است و ندانی با جهالت  هم مزید

نور شمعی میکَشدپروانه را بَرسوی خود هَرگه سیاهی شد پدید

بودنِ شمعی چو پرسی زندگی از بهر چیست

یا اگر پرسی که خود از زندگی هم بهرِ کیست

شمع گوید سوختن هم سوختن هم سوختن

سوختن تا یک مسیرِ راست را بر دیگران آموختن

یادِ یار و  پاسداری از گوهر انسانیش آموختن

از ته دل، دل به نوری دادن و افروختن

مدعی شاید  بداند شمع می سوزد به دل

عشق پروانه به نور است و نه بر مومی به دل

عاشقان هر یک به نوعی در ره انوار حق هم راهیند

عاقبت با سوختن در نور حق نوری  خدایی می شوند

گر تو میخواهی بدانی فرق شمع و موم چیست

زندگی را در یکی شمع از چه  باید دید، زیست

سوختن شمعش نموده او هم تکّه مومی بیش نیست

بودنش در سوختن معنی شود هنگام زیست

وَرنه پروانه ندارد عاشقی با مومِ هر چندان تمیز

او فقط دنبالِ نور است و زیبایی از آن ذاتِ عزیز

رنگ و بوی گل را هم به نوعی دان ز احوال جمال

آن جمیل هم دوست دارد و هم دلش با دوستاران جمال