دیو چو بیرون رود فرشته در آید

یه روزی می گفتم که گر ز دست بر آید

کاری کنم که گریبان خلق ز دستان غصه در آید

این فقر و بندگی که همداستان خلق شده پایان بیابد

و ملکم ز دست غریبان اجنبی بدر آید

آیا شود که از ریشه به خشکد جفا و جور

خار از میان رود و گل به گلستان دوباره در آید

گفتم به خلق، چند نشینی به پای، بند

بندت گسل ، که شیخ از در دیگر، به قهر در آید

غافل مشو ز شیخ که این وهم نیست

پندار، دیو چو بیرون رود فرشته در آید

صالح و طالح جان و متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و تا چه در نظر آید

آنکس که رفت دیو نبود وآنکه بیامد فرشته نبود

آنکس که جان و مال داد کنون هم به فتنه درآید

غفلت حافظ در این سراچه ازاز سر عجیب بود

هر کس که به میخانه رفت خموش ماند ویا بی خبرآید

سال ازچهل گذشت و”اسد” نشدی گر به کام ،گو

حافظ به میخانه درانتظار خبر بود ، خوش خبر آید

( خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته در آید)

کَلَنجار با حافظ ۲۲ بهمن سال ۱۳۹۶