دل سوزنی

دل سوز نی
دل سپردم من به او، شاید که یادش در دلم ما وا کند دل ربود از من ولی، تا یاد او هم در دلم غوغا کند
دل به سوزن دان ایرادات او تبدیل شد
تا به دست آرم دلم آسوده از سودای سوزن های او این دل وامانده سوزن خورده و خونبار از ایراد او
شرحه شرحه از عذابش این دلم غربال شد
دل نبود این دل کنون آتشفشان جور دلبر گشته بود عاشقی وامانده ، تیپا خورده و خونین و پر پر گشته بود
خون فشانید و غرید و در غمش خاموش شد
گفته بودم ای” اسد” هشدارو دل بر عهد مه رویان مبند عاشقی درد و فراق و وصل و هحران است چند
روز ها به گذ شت و رنجت بر توان مقهور شد
برف پیری بر سرت به نشست و جایت گور شد همنشینی تازه آمد بر سراغت ،اسم او هم مور شد
درد هجران را کشیدی این تنت بر گور شد
ایدل ایدل کردی و رمزی ندادی یاد او یاد ایامی که شاید تا رسد باری، خدا فریاد او
یاد بادا ، یا د تو ، در آسمان ، فریاد تو