درخت

           درخت

محبت از درخت آموز تا عزت به بار آرد

تبر می بیند،  از هیزم شکن هم،

سایه اش را بر نمی دارد.

خلنگان در بیابان مسکنی بر مور می سازند

خود     آگه    اینکه این مور و ملخ

اندیشه در تاراج آن دارند

به پایش پای بوسند و ولیکن ریشه اش  را بد نمی دارند

خلنگان خوب می دانند

در راهی که میمیرند

درخت،

آن قامت بلندِ سرفراز و سایه گستر هم

معما صحبتی دارد :

که بودن،  مهر ورزی ، با اثر بودن،

مفید دیگران بودن،

هنر دارد

به بد نامی ، عبودیت،  به سر بردن!…

به نادانی به سر بردن!

نه ، این مُردن شرف  دارد.

اگر با مُردنم روزی  شود هیزم شکن خوشحال

از این مُردن نمی ترسم،

مرا هیزم شکن هم دوست می دارد

خلنگ= بوته ی خودر و گلدار