تو می آیی

 

تو می آیی

از آن  روزی که مادر زاد

کلام آتشینِ مهر بود

و عشق را در سینه یادم داد

جوان گشتم …

خدایم هم جوانی داد..

جوانی عالمی دارد  ….

جهان زیباتر از زیبا به بینی

مست می گردی

به رویِ  غنچه می خندی

به  بویِ گل هوسناکی

هوس افسانه های دیگری دارد

حذر باید ز چشمان خمارآلودِ زیبایی

و جذبِ آن دو چشمانی

که خود سرگشته می مانی

از این افسانه ها هر کس به نوعی قصه ای دارد

حکایت از لب و بوس و کنار و مهر ورزی

شکایت ازغم و روز جدایی

دو چشم پر ز حسرت

بی قراری…

یکی نالان ز دردِ بی وفایی

یکی گریان ز روزای جدایی

یکی از تلخی عشق نهانی

یکی  از تلخی روز جدایی

شکایت از غم یار و غم یار

شده هر دسته ای با خود گرفتار

و گاهی هم هوس افسونِ یک عشقِ جنونبارست

میدانی؟  ……

چو عشق آید

هوس در سر نمی ماند

پرستش محض او باید

رسیدن هم خیالی بیشتر شاید …..

تو میخواهی که او باشی

خودت را گم کنی

شاید که در ذاتش هویداشی!

شدم سر گشته و حیران

مرا دردیست بی درمان

مرا رنجیست بی سامان

میان نبض این شریان

هزاران آرزو بر باد

درون ، در رگ به رگ جانم

مرا ذهنیست  آشفته

هزاران نکته ناگفته

مرا قلبی ترک خورده

هزاران حرف نا گفته

درون سینه به نهفته

مرا عشقیست نا فرجام

به پشت هاله ی ابهام

به بستم رشته ی امیدِ بودن را به هر مویت

نشستم  تا بیابم جعد گیسویت

چو بیدارم، مپرس از من  نشانی

چون به وقت خواب خود آیی به کویم

و میدانم که میدانی

تو می آیی

تو  می آیی…

استاوانگر  ۶ دسامبر۲۰۱۶